تبليغاتX
کتاب ها و افکار دکتر شریعتی

کتاب ها و افکار دکتر شریعتی

کتاب ها و افکار دکتر شریعتی

پاسخ به دوست عزیز یوسف مهدوی

آقای مهدوی ٬ این سئوال شما برمیگرده به رویکرد این وبلاگ

ما در این وبلاگ چندین هدف ترتیب بندی شده را دنبال می کنیم :

 ابتدا فراهم آوردن تمامی آثار دکتر تا آنجا که می توانیم که برای این کار ابتدا از منابع قبلی اینترنت

در مورد آثار دکتر استفاده می کنیم و هر جا که احساس کردیم ، چیزی کم است شخصا وارد کار

می شویم .

بعد اینکه تمامی آثار دکتر تا حد توان معرفی شد ، نظرات اندیشمندان و شخصیت ها را راجع به

دکتر گردآوری خواهیم کرد.

و سپس به بررسی و تحلیل دقیق افکار خود دکتر می پردازیم.

 شاید کمی هم به تاریخ و زندگی دکتر پرداختیم هر چند که از نظر خود من تاریخ افراد و زندگیشان

اصلا مهم نیست ، افکار و اندیشه های آنها مهم است.

با تشکر.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 23:46  توسط درونگر  | 

بازگشت به خویشتن

دکتر علی شریعتی

خوب، من می‏خواهم در این‏جا به یک مسأله‏ی اساسی بپردازم. مسأله‏ی اساسی‏ای که در میان روشن‏فکران الان مطرح است، روشن‏فکران افریقا، روشن‏فکران آمریکای لاتین، آسیا و تازگی در ایران هم مطرح است، (اگرچه در ایران قبل از آن که روشن‏فکران اروپایی و به خصوص افریقایی مطرح کنند، مطرح بوده و بعد فراموش شده. ولی حالا چون دوباره در اروپا مطرح شد، آثار و دامنه‏اش به محافل روشن‏فکری ایران هم رسیده است.) و آن مسأله، «بازگشت به خویش: است و قبلاً باید توضیح بدهم که اگر شنیده‏اید من به مذهب تکیه می‏کنم، به اسلام تکیه می‏کنم، تکیه‏ی من به یک اسلام رفورم شده و تجدید نظر شد‏ه‏ی آگاهانه و معینی بر یک نهضت رنسانس اسلامی است و این بینش مذهبی برای من از این طریق به دست نیامده که بنشینم فرقه‏های مختلف و ادیان گوناگون را جلوی خودم بگذارم و بعد یکی یکی آن‏ها را مطالعه کنم و بالأخره به اسلام، تحت عنوان «دین برتر» معتقد شوم. بل‏که من از طریق دیگری رفته‏ام و اعلام آن طریقه در این‏جا به خاطر آن است که فقط روشن‏فکران و دانشجویان معتقد به مذهب نیستند که می‏توانند دعوت مرا گوش دهند و بپذیرند. بل‏که هر کس که روشن‏فکر است و آگاهی مستقل دارد و می‏خواهد به جامعه‏ی خودش خدمت کند و رسالت روشن‏فکری خودش را نسبت به نسل و زمان خودش حس می‏کند، می‏تواند از همین راهی که ما رفتیم برود. خلاصه بر اساس یک فکر و عاطفه‏ی مذهبی نیست که من مسأله‏ی مذهب را به این شکل، در جامعه مطرح می‏کنم. چه، اتکای من به مذهب، طوری است که یک روشن‏فکر که احساس مذهبی هم ندارد، می‏تواند با من بیاید و بر آن تکیه کند. منتهی من تکیه‏ام به عنوان یک ایمان و یک مسؤولیت اجتماعی است. ولی آن روشن‏فکر فقط به عنوان یک مسؤولیت اجتماعی می‏تواند با من شریک شود.

به هر حال، در این‏جا می‏خواهیم به عنوان روشن‏فکری که مسؤول زمان خودش، عصر و نسل خودش است، هدف از مسؤولیت خودمان را مشخص کنیم و نقش اجتماعی‏ای که روشن‏فکران و تحصیل‏کرده‏ها و انتل لکتوئل‏های جامعه‏ی آسیایی، یا اسلامی بر عهده دارند معین کنیم. (آن‏چه که گفته‏اند، آن‏چه را که بخش‏نامه کرده‏اند و از خارج املاء کرده‏اند، به عنوان ایدئولوژی جا زده‏اند، کاری نداریم.) و بعد بر اساس همان شعاری که همه‏ی روشن‏فکران مذهبی و غیر مذهبی (به خصوص از جنگ بین‏الملل دوم) مورد قبولشان است (چنان که عمر اوزگان، امه‏سه‏زر، فرانتس فانون، اوژن یونسکو، معتقدند که باید هر جامعه‏ای بر اساس تاریخ و فرهنگی که دارد، روشن‏فکر شود و با تکیه به تاریخ و فرهنگ و زبان عموم، نقش روشن‏فکری و رسالت خودش را بازی کند. بر اساس همین سه شعار.

باری، مسأله‏ی بازگشت به خویشتن، شعاری نیست که الان در دنیا مذهبی‏ها مطرح کرده باشند. بل‏که بیش‏تر روشن‏فکران مترقی غیر مذهبی این مسأله را برای اوّلین بار مطرح کرده‏اند. مانند امه‏سه‏زر در افریقا، مثل فرانس فانون، مثل ژولیوس نی‏ره‏ره، مثل جوموکنیاتا، مثل سنقرد و سنگال، مثل کاتب یاسین، نویسنده‏ی الجزایری، و مثل جلال آل احمددر ایران. این‏ها هستند که شعار بازگشت به خویش را مطرح کرده‏اند و هیچ کدامشان تیپ مذهبی نیستند. این‏ها از چهره‏های برجسته‏ی نهضت روشن‏فکری در جهان، و از رهبران ضد استعماری در دنیای سوم هستند و مورد قبول همه‏ی جناح‏ها. پس بر اساس همین دعوت می‏آییم در ایران، و در این جامعه، و این نسل، و این عصری که ما الان هستیم و مسؤول آن می‏باشیم، این مسأله را مطرح می‏کنیم و بر این اساس است که وقتی مسأله‏ی بازگشت به خویش مطرح است، برای من مذهبی، با توی غیر مذهبی که هر دو در مسؤولیت اجتماعی‏مان مشترک هستیم و به تفاهم مشترک رسیده‏ایم، مسأله تبدیل می‏شود از «بازگشت به خویش» به «بازگشت به فرهنگ خویش» و شناختن آن خویشتن که ما هستیم، و در این مسیر مطالعات است که می‏رسیم به «بازگشت به فرهنگ اسلامی و ایدئولوژی اسلامی» و اسلام، نه به عنوان یک سنت، وراثت، یک نظام یا اعتقاد موجود در جامعه، بل‏که اسلام به عنوان یک ایدئولوژی، اسلام به عنوان یک ایمان که آگاهی دارد و آن معجزه را در همین جامعه‏ها پدید آورد، و در حقیقت تکیه بر اساس احساس موروثی دینی و یا یک احساس خشک روحانی نیست. بر اساس شعار روشن‏فکرانه‏ای است که برای همه‏ی روشن‏فکران در سطح جهانی مطرح است و بر اساس آن مسأله‏ای که نویسنده‏ی کتاب «مسیح، باز مصلوب» می‏نویسد، (این کتاب به فارسی ترجمه شده و من خواندن آن را به همه‏ی دوستانم توصیه می‏کنم.) و بر اساس همین شهار است که من در ایران می‏گویم: «حسین، باز شهید». من اوّلاً می‏خواهم این را روشن کنم که بازگشت به خویش، بسیار خوب، این شعار همه است. هم شعار امه‏سه‏زر در ایران است و هم در افریقا و هم شعار فرانس فانون در جزایر آنتیل امریکای جنوبی است. و ما مطلب دیگر را باید در این منطقه‏ی فرهنگی و تاریخی و جغرافیایی روشن کنیم. وگرنه شعار بازگشت به خویش به صورت یک شعار مبهم و کلی ذهنی درمی‏آید. چنان که امروز به صورت مبتذل درآمده و آن نفی اصالت فرهنگی انسان‏ها در دنیا است برای تثبیت اصالت مطلق ارزش‏های غرب.

« دریافت متن کامل کتاب :»

http://www.seapurse.com/Books/BazgashtKhishtan.pdf

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 20:1  توسط درونگر  | 

نیازهای انسان امروز

 

دکتر علی شریعتی

دانشجویا‏‏ن عزیز، در اوّلین شبی که با شما صحبت می‏کنم، و اولین باری است که این فرصت برای من هست تا با دوستانم در این نقطه به تبادل فکری بپردازم، می‏خواهم از اساسی‏ترین مسأله‏ای سخن بگویم که همه‏ی مسائل دیگر، همه‏ی عقاید دیگر، همه‏ی ایدئولوژی‏های مختلف و متضادی که ممکن است شما داشته باشید، یا ممکن است بعد انتخاب کنید، و هر شیوه‏ای که برای اندیشیدن، ایمان داشتن، و یا زندگی کردن انتخاب می‏کنید، یا انتخاب کرده‏اید، مبتنی به آن مسأله‏ی اساسی است. مسأله‏ای که در قرن بیستم، و بالأخص بعد از پیروزی فاشیسم بر تمدن کنونی، و نیز شکست علم در تمدن علمی جدید، امروز به صورت بزرگ‏ترین معما درآمده و حساس‏ترین بحران‏ها را به وجود آورده است. به طوری که قرن ما را به نام قرن آن بحران می‏نامند و آن بحران، عبارت است از بحران انسانی، و این معما عبارت است از خود انسان. و علم در دو سه قرن اخیر، بعد از پیروزی‏اش بر قرون وسطی و در دوره‏ی اسکولاستیک و مذهب حاکم بر قرون وسطی در غرب و پیروی سیانتیسم، به خصوص در قرن نوزدهم و پیروزی‏ها و موفقیت‏های چشم‏گیری که علم در کشف مجهولات بزرگ پیدا کرده، و هر روی می‏بینیم که دارد پیدا می‏کند، بزرگ‏ترین سؤال را و بزرگ‏ترین مجهول را به وجود آورده و آن عبارت است از «مجهول خود انسان» اساساً بحران فلسفه‏ی جدید، بحران انسان‏شناسی است. و می‏بینیم که تصادفی نیست که در قرن نوزدهم ایدئولوژی‏های مختلف، که قرن نوزدهم، قرن ایدئولوژی‏ها است، همه به دنبال حلّ معماهای اجتماعی، ناهنجاری‏های اقتصادی، راه حل‏های سیاسی و طبقاتی، و به معنای اعم، به دنبال طرح یک راه و برنامه برای چگونه زیستن بودند و ایدئولوژی‏ها کارشان این است - امّا در قرن بیستم می‏بینیم مسائل ایدئولوژی کنار می‏رود و بزرگ‏ترین مسأله‏ای که فلسفه‏ی این قرن را به خودش متوجه می‏کند، مسأله‏ای بالاتر از چگونه زیستن انسان است، و آن عبارت اس از «چگونه بودن خود انسان». این است که می‏بینیم فلاسفه‏ی قرن بیستم چه کسانی هستند؟ هایدگر است، باسپرس است، سارتر است، مارکوز است، الکسیس کارل است، این‏ها چهره‏های بزرگ فلاسفه‏ی قرن بیستم هستند.

و می‏بینیم اساسی‏ترین مسأله‏ای که فلسفه و مکتب فلسفی خودشان را بر اساس آن بنیاد کرده‏اند، مسأله‏ی کشف معمایی به نام انسان است.

....

....

....

« دریافت متن کامل کتاب: »

http://www.seapurse.com/Books/NiazEnsanEmrooz.pdf

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 19:57  توسط درونگر  | 

عــــلــــی ( مکتب، وحدت، عدالت )

دکتر علی شریعتی

....

امشب می‏خواهم درباره‏ی این موضوع صحبت کنم که علی پس از مرگش، و پس از پایان حیاتش، در تاریخ ما و تاریخ جوامع اسلامی، و حتی در تاریخ بشریت، حیاتی بارور و مؤثر و بسیار ارزنده داشته است. یعنی بعد از گذراندن شصت و چند سال حیات این جهانی‏اش، زندگی معنوی‏اش را ادامه داد و حیات پس از مماتش آغاز شد. البته وقتی می‏گویم «علی»، تنها به عنوان یک فرد و یک شخص نیست. گاه علی را به عنوان یک نفر، یک ایمان و یک مذهب به کار می‏برم و مسلماً از کیفیت تعبیرم متوجه خواهید شد.

....

....

....

یکی از بزرگ‏ترین مسائلی که در تاریخ و جامعه‏ی ما مطرح است، اسلام و تشیع می‏باشد که بسیاری از ما بدان معتقدیم، امّا آن را به درستی نمی‏شناسیم. به مذهبی ایمان داریم که آشنایی درست و منطقی از آن نداریم. مثلاً به علی به عنوان یک امام، یک مرد بزرگ، یک ابرمرد حقیقی، و به عنوان کسی که همه‏ی احساس‏ها و تقدیس‏ها و تجلیل‏های ما را به خود اختصاص داده، اعتقاد داریم و همیشه در طول تاریخ بعد از اسلام، ملت ما افتخار ستایش او را داشته است. امّا متأسفانه آن چنان که باید و شاید، او را نشناخته است. زیرا بیش‏تر به ستایش او پرداخته است، نه شناختن او. از این روست که امروز باید بیش‏تر به سخنی گوش دهیم که علی را به عنوان یک انسان بزرگ، یک رهبر، یک امام و یک سرمشق می‏شناسد.

در تاریخ اسلام، ستایش و تجلیل از علی شاید به اندازه‏ی لازم شده باشد. به طوری که ما بتوانیم کتابخانه‏های بزرگی از اشعار و مقالاتی را که در کرامات و مناقب علی سروده و یا نوشته شده و در تجلیل از مقام و عظمت او در پیش‏گاه خدا است، ترتیب دهیم. امّا متأسفانه وقتی دانشجوی من در این زمان و در این مملکت که کشور علی است، از من می‏پرسد که برای شناختن علی چه کتابی بخوانم؟ و برای این که سخنان و نظریات و افکار و اعمال او را خوب بفهمم، به چه متونی مراجعه کنم؟ من جواب درستی ندارم که به او بدهم.

....

....

....

بارها گفته‏ام و باز تکرار می‏کنم که انسان امروز، به «شناخت» علی نیازمند است. نه به «محبت» و «عشق» به او. زیرا که «عشق و محبت» بدون «شناخت» نه تنها هیچ ارزشی ندارد، بل‏که سرگرم کننده و تخدیر کننده و معطل کننده نیز خواهد بود.

کسانی که مردم را به نام محبت علی و عشق به مولی، بدون شناختن مولی و فهم دقیق و درست سخن و راه و هدف او، مردم را معطل و سرگردان می‏کنند، نه تنها انسانیت و آزادی و عدالت را نابود می‏کنند، بل‏که خود این چهره‏های عزیز را نیز تباه می‏سازند و شخصیت خود علی را در زیر این تجلیل‏های بی‏ثمر مجهول نگه می‏دارند و باعث می‏شوند کسانی که تا آخر عمر در محبت مولی وفادار می‏مانند، هرگز از سخن و راهنمایی‏های او بهره‏ای نگیرند و متوقف و منحط بمانند و آن‏هایی هم که کمی آگاه می‏شوند و با جهان امروز آشنا، اصولاً این گونه علی بی‏ثمر را و این محبت بی‏نتیجه را رها می‏کنند و به دنبال شخصیت‏های دیگر، الگوهای دیگر، رهبران دیگر می‏روند.

....

« دریافت متن کامل کتاب: »

http://www.seapurse.com/Books/AliMaktabVahdatEdalat.pdf

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 19:55  توسط درونگر  | 

عــــلــــی ( حقیقتی بر گونه‏ی اساطیر )

دکتر علی شریعتی

یک آیه‏ای در انجیل هست که من خیلی دوستش دارم و فکر می‏کنم اگر همه‏ی انجیل تحریف شده باشد، این آیه اصیل است. زیرا بوی سخن یک پیغمبر را می‏دهد و تصور نمی‏کنم کسانی که به تحریف یک کتاب آسمانی می‏پردازند، این قدر شعور و ذوق داشته باشند که چنین جمله‏ی زیبایی بسازند.

می‏گوید: «ای انسان‏ها! از راه‏هایی مروید که روندگان آن بسیارند. از راه‏هایی بروید که روندگان آن کم‏اند.»

چرا که تاریخ، تکامل، مال کسانی است که خودشان راه تازه انتخاب کردند، یا راه‏هایی برگزیدند که هنوز انسان‏ها و توده‏ی عوام که همیشه دنباله‏رو هستند، و همیشه دیگران برایشان فکر می‏کنند و تصمیم می‏گیرند، از آن راه‏ها نمی‏روند.

«از راه‏هایی بروید که روندگان آن کم‏اند. از راه‏هایی مروید که روندگان آن بسیارند.»

روحانیون قشری قسطنطنیه برای این که به مضمون آیه عمل کنند، هیچ وقت از خیابان‏های اصلی و شلوغ عبور نمی‏کردند، بل‏که از کوچه پس کوچه‏های خلوت می‏گذشتند. این نشان می‏دهد که گاه یک زیبایی شگفت، یک فکر بلند، و یک سخن عمیق، در اندیشه‏هایی که شایستگی فهم آن را ندارند، به چه صورت مضحکی تجلی می‏کند و مسخ می‏شود.

و علی، این روح پرشگفتی که در همه‏ی ابعاد گوناگون، و حتی ناهمانند بشری قهرمان است، امروز در میان شیعیان خویش چنین سرنوشتی دارد. (افسوس که چقدر زیبایی‏ها و عظمت‏ها در دست ملت‏هایی که لیاقت داشتنش را ندارند، پامال می‏شود.)

و این امام راستین، شیر پیروز روزهای مدینه، و روح تنها و دردمند شب‏های نخلستان، که رسالت خاصی در تاریخ دارد، اکنون از همه‏وقت ناشناخته‏تر است و کاش ناشناخته می‏بود، که بدشناخته‏تر است.

ای کاش علی را اصلاً نمی‏شناختیم، و محققان نخستین بار او را به ما می‏شناساندند.

درباره‏ی علی از جهات مختلف و ابعاد گوناگون می‏شود تحقیق کرد. و بررسی هر بعد شخصیت وی، مسائل خاص همان بعد را دارا می‏باشد. مثلاً به عنوان یک شیعه، یا از نظر یک مورخ، یا از دیدگاه فلسفی یا عرفانی و ... غیره.

امّا این کتاب، نگاهی به علی (ع) از دیدگاه انسان‏شناسی است که متأسفانه تاکنون از این جهت کار نشده و به همین دلیل، من می‏کوشم تا با نگاه یک انسان‏شناس، انسانی را به نام علی، با همه‏ی شگفتی‏ها و ابعاد پیچیده‏ی شخصیت وی، مورد رسیدگی قرار دهم و تلاشی در پاسخ به این پرسش که علی در تاریخ بشریت، و در نفس انسانیت، چه مقام خاصی دارد.

از آن‏جایی که این تحقیق نیازمند مقدمات خاصی است، ابتدا درباره‏ی موقعیت و معنی انسان در تمدن امروز بحث می‏شود. سپس می‏پردازم به معنی انسان در تاریخ و نیاز بشر به اساطیر. و در پایان به علی، که برابر این انسان و برای این انسان چه نقشی دارد.

« دریافت متن کامل کتاب: »

http://www.seapurse.com/Books/AliAsatir.pdf

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 19:54  توسط درونگر  | 

شهادت

دکتر علی شریعتی

خواهران، برادران!

اكنون شهيدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آن‌ را داشتند كه ـ وقتي نمي‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بي‌شرمان مانديم، صدها سال است كه مانده‌ايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين(ع) و زينب(س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ مي‌گرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.

امروز شهيدان پيام خويش را با خون خود گذاشتند و روي در روي ما بر روي زمين نشستند، تا نشستگان تاريخ را به قيام بخوانند.

در فرهنگ ما، در مذهب ما، در تاريخ ما، تشيع، عزيزترين گوهرهايي كه بشريت آفريده است، حيات بخش ترين ماده‌هايي كه به تاريخ، حيات و تپش و تكان مي‌دهد، و خدايي ترين درسهايي كه به انسان مي‌آموزد كه مي‌تواند تا «خدا» بالا رود، نهفته است و ميراث همه اين سرمايه‌هاي عزيز الهي به دست ما پليدان زبون و ذليل افتاده است.

ما وارث عزيزترين امانت‌هايي هستيم كه با جهادها و شهادت‌ها و با ارزش‌هاي بزرگ انساني، در تاريخ اسلام، فراهم آمده است و ما وارث اينهمه هستيم، و ما مسؤول آن هستيم كه امتي بسازيم از خويش، تا براي بشريت نمونه باشيم. «وكذالك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا» خطاب به ماست.

ما مسئول اين هستيم كه با اين ميراث عزيز شهدا و مجاهدانمان و امامان و راهبرانمان و ايمانمان و كتابمان، امتي نمونه بسازيم تا براي مردم جهان شاهد باشيم و شهيد باشيم و پيامبر(ص) براي ما نمونه و شهيد باشد.

رسالتي به اين سنگيني، رسالت حيات و زندگي و حركت بخشيدن به بشريت، بر عهده ماست، كه زندگي روزمره‌مان را عاجزيم!

خدايا! اين چه حكمت است؟

و ما كه در پليدي و منجلاب زندگي روزمره جانوريمان غرقيم، بايد سوگوار و عزادار مردان و زنان و كودكاني باشيم كه در كربلا براي هميشه، شهادتشان و حضورشان را در تاريخ و در پيشگاه خدا و در پيشگاه آزادي به ثبت رسانده‌اند.

خدايا اين باز چه مظلوميتي بر خاندان حسين؟

اكنون شهيدان كارشان را به پايان رسانده‌اند. و ما شب شام غريبان مي‌گرييم، و پايانش را اعلام مي‌كنيم و مي‌بينيم چگونه در جامعه گريستن بر حسين (ع)، و عشق به حسين (ع)، با يزيد همدست و همداستانيم؟ او كه مي‌خواست اين داستان به پايان برسد.

اكنون شهيدان كارشان را به پايان برده‌اند و خاموش رفته‌اند، همه‌شان، هر كدامشان، نقش خويش را خوب بازي كرده‌اند. معلم، مؤذن، پير، جوان، بزرگ، كوچك، زن، خدمتكار، آقا، اشرافي و كودك، هر كدام به نمايندگي و به‌عنوان نمونه و درسي به همه كودكان و به همه پيران و به همه زنان، و به همه بزرگان و به همه كوچكان! مردني به اين زيبايي و با اينهمه حيات را انتخاب كرده‌اند.

اينها دو كار كردند، اين شهيدان امروز دو كار كردند، از كودك حسين (ع) گرفته تا برادرش، و از خودش تا غلامش، و از آن قاري قرآن تا آن معلم اطفال كوفه، تا آن مؤذن، تا آن مرد خويشاوند يا بيگانه، و تا آن مرد اشرافي و بزرگ و باحيثيت در جامعه خود و تا آن مرد عاري از همه فخرهاي اجتماعي، همه برادرانه در برابر شهادت ايستادند تا به همه مردان، زنان، كودكان و همه پيران و جوانان هميشه تاريخ بياموزند كه بايد چگونه زندگي كنند ـ اگر مي‌توانند ـ و چگونه بميرند ـ اگر نمي‌توانند.

اين شهيدان كار ديگري نيز كردند: شهادت دادند با خون خويش ـ نه با كلمه ـ شهادت دادند، در محكمه تاريخ انسان. هر كدام به نمايندگي صنف خودشان. شهادت دادند كه در نظام واحد حاكم بر تاريخ بشري ـ نظامي كه سياست را و اقتصاد را و مذهب را و هنر را، و فلسفه و انديشه را و احساس را و اخلاق را و بشريت را همه را ابزار دست مي‌كند تا انسان‌ها را قرباني مطامع خود كند و از همه چيز پايگاهي براي حكومت ظلم و جور و جنايت بسازد ـ همه گروه‌هاي مردم و همه ارزش‌هاي انساني محكوم شده است.

يك حاكم است بر همه تاريخ، يك ظالم است كه بر تاريخ حكومت مي‌كند، يك جلاد است كه شهيد مي‌كند و در طول تاريخ، فرزندان بسياري قرباني اين جلاد شده‌اند، و زنان بسياري در زير تازيانه‌هاي اين جلاد حاكم بر تاريخ، خاموش شده‌اند، و به قيمت خونهاي بسيار، آخور آباد كرده‌اند و گرسنگي‌ها و بردگي‌ها و قتل عام‌هاي بسيار در تاريخ از زنان و كودكان شده است، از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها.

و اكنون حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه تاريخ، در كنار فرات شهادت بدهد:

شهادت بدهد به سود همه مظلومان تاريخ.

شهادت بدهد به نفع محكومان اين جلاد حاكم بر تاريخ.

شهادت بدهد كه چگونه اين جلاد ضحاك، مغز جوانان را در طول تاريخ مي‌خورده است.با علي اكبر (ع) شهادت بدهد!

و شهادت بدهد كه در نظام جنايت‌ و در نظامهاي جنايت چگونه قهرمانان مي‌مردند. با خودش شهادت بدهد!

و شهادت بدهد كه در نظام حاكم بر تاريخ چگونه زنان يا اسارت را بايد انتخاب مي‌كردند و ملعبه حرمسراها مي‌بودند يا اگر آزاد بايد مي‌ماندند بايد قافله‌دار اسيران باشند و بازمانده شهيدان، با زينبش!

و شهادت بدهد كه در نظام ظلم و جور و جنايت، جلاد جائر بر كودكان شيرخوار تاريخ نيز رحم نمي‌كرده است. با كودك شيرخوارش!

و حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه جنايت تاريخ به‌ سود كساني كه هرگز شهادتي به سودشان نبوده است و خاموش و بي دفاع مي‌مردند، شهادت بدهد.

اكنون محكمه پايان يافته است و شهادت حسين (ع) و همه عزيزانش و همه هستي‌اش با بهترين امكاني كه در اختيار جز خدا هست، رسالت عظيم الهي‌اش را انجام داده است.

 

دوستان!

در اين تشيعي كه، اكنون به اين شكل كه مي‌بينيم درآمده است و هر كس بخواهد از آن تشيع راستين جوشان بيدار كننده، سخن بگويد، پيش از دشمن، به دست دوست قربانيش مي‌كنند، درسهاي بزرگ و پيامهاي بزرگ، و غنيمت‌هاي بسيار و ارزش‌هاي بزرگ و خدايي و سرمايه‌هاي عزيز و روح‌هاي حيات بخش به جامعه و ملت و نژاد و تاريخ نهفته است.

يكي از بهترين و حيات‌بخش‌ترين سرمايه‌هايي كه در تاريخ تشيع وجود دارد، شهادت است.

ما از وقتي كه، به‌گفته جلال «سنت شهادت را فراموش كرده‌ايم، و به مقبره‌داري شهيدان پرداخته‌ايم، مرگ سياه را ناچار گردن نهاده‌ايم» و از هنگامي كه به جاي شيعه علي (ع) بودن و از هنگامي كه به‌جاي شيعه حسين (ع) بودن و شيعه زينب (س) بودن، يعني «پيرو شهيدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهيدان شده‌اند و بس، در عزاي هميشگي مانده‌ايم!

چه هوشيارانه دگرگون كرده‌اند پيام حسين (ع) را و ياران بزرگ و عزيز و جاويدش را، پيامي كه خطاب به همه انسانهاست.

اين كه حسين (ع) فرياد مي‌زند ـ پس از اين كه همه عزيزانش را در خون مي‌بيند و جز دشمن و كينه توز و غارتگر در برابرش نمي‌بيند ـ فرياد مي‌زند كه «آيا كسي هست كه مرا ياري كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ينصرني؟» مگر نمي داند كه كسي نيست كه او را ياري كند و انتقام گيرد؟ اين سؤال، ‌سؤال از تاريخ فرداي بشري است و اين پرسش از آينده است و از همه ماست. و اين سؤال انتظار حسين (ع) را از عاشقانش بيان مي‌كند و دعوت شهادت او را به همه كساني كه براي شهيدان حرمت و عظمت قايلند اعلام مي‌نمايد.

اما اين دعوت را، اين انتظار ياري از او را، اين پيام حسين (ع) را ـ كه «شيعه مي‌خواهد» و در هر عصري و هر نسلي، شيعه مي‌طلبد ما خاموش كرديم به اين عنوان كه به مردم گفتيم كه حسين (ع) اشك مي‌خواهد. ضجه مي‌خواهد و دگر هيچ، پيام ديگري ندارد. مرده است و عزادار مي‌خواهد، نه شاهد شهيد حاضر در همه جا و همه وقت و «پيرو».

آري، اين چنين به ما گفته‌اند و مي‌گويند!

هر انقلابي دو چهره دارد: چهره اول: ‌خون، چهره دوم: پيام.

و شهيد يعني حاضر، كساني كه مرگ سرخ را به دست خويش به عنوان نشان دادن عشق خويش به حقيقتي كه دارد مي‌ميرد و به عنوان تنها سلاح براي جهاد در راه ارزشهاي بزرگي كه دارد مسخ مي‌شود انتخاب مي‌كنند، شهيدند حي و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پيشگاه خدا كه در پيشگاه خلق نيز و در هر عصري و قرني و هر زمان و زميني.

و آنها كه تن به هر ذلتي مي‌دهند تا زنده بمانند، مرده‌هاي خاموش و پليد تاريخند، و ببينيد كه آيا كساني كه سخاوتمندانه با حسين (ع) به قتلگاه خويش آمده‌اند و مرگ خويش را انتخاب كرده‌اند، در حالي كه صدها گريزگاه آبرومندانه براي ماندنشان بود، و صدها توجيه شرعي و ديني براي زنده ماندنشان بود، توجيه و تاويل نكرده‌اند و مرده‌اند، اينها زنده هستند؟ آيا آنها كه براي ماندشان تن به ذلت و پستي رها كردن حسين (ع) و تحمل كردن يزيد دادند؟ كدام هنوز زنده‌اند؟

هركس زنده بودن را فقط در يك لش متحرك نمي‌بيند، زنده بودن و شاهد بودن حسين (ع) را با همه وجودش مي‌بيند، حس مي‌كند و مرگ كساني را كه به ذلت‌ها تن داده‌اند، تا زنده بمانند، مي‌بيند.

آنها نشان دادند، شهيد نشان مي‌دهد و مي‌آموزد و پيام مي‌دهد كه در برابر ظلم و ستم، اي كساني كه مي‌پنداريد: «نتوانستن از جهاد معاف مي‌كند»، و اي كساني كه مي‌گوييد: «پيروزي بر خصم هنگامي تحقق دارد كه بر خصم غلبه شود»، نه! شهيد انساني است كه در عصر نتوانستن و غلبه نيافتن، با مرگ خويش بر دشمن پيروز مي‌شود و اگر دشمنش را نمي‌كشد، رسوا مي‌كند.

و شهيد قلب تاريخ است، هم‌چنان‌كه قلب به رگهاي خشك اندام، خون، حيات و زندگي مي‌دهد. جامعه‌اي كه رو به مردن مي‌رود، جامعه‌اي كه فرزندانش ايمان خويش را به خويش از دست داده‌اند و جامعه‌اي كه به مرگ تدريجي گرفتار است، جامعه‌اي كه تسليم را تمكين كرده است، جامعه‌اي كه احساس مسؤوليت را از ياد برده است، و جامعه‌اي كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است، و تاريخي كه از حيات و جنبش و حركت و زايش بازمانده است، شهيد همچون قلبي، به اندام‌هاي خشك مرده بي‌رمق اين جامعه، خون خويش را مي‌رساند و بزرگ‌ترين معجزه شهادتش اين است كه به يك نسل،‌ ايمان جديد به خويشتن را مي‌بخشد.

شهيد حاضر است و هميشه جاويد.

كي غايب است؟

حسين (ع) يك درس بزرگ‌تر ازشهادتش به ما داده است و آن نيمه‌تمام گذاشتن حج و به سوي شهادت رفتن است. حجي كه همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش براي احياي اين سنت، جهاد كردند. اين حج را نيمه‌تمام مي‌گذارد و شهادت را انتخاب مي‌كند، مراسم حج را به پايان نمي‌برد تا به همه حج‌گزاران تاريخ، نمازگزاران تاريخ، مؤمنان به سنت ابراهيم، بياموزد كه اگر امامت نباشد، اگر رهبري نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسين (ع) نباشد و اگر يزيد باشد، چرخيدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوي است. در آن لحظه كه حسين (ع) حج را نيمه‌تمام گذاشت و آهنگ كربلا كرد، كساني كه به طواف، هم‌چنان در غيبت حسين، ادامه دادند، مساوي هستند با كساني كه در همان حال، بر گرد كاخ سبز معاويه در طواف بودند، زيرا شهيد كه حاضر نيست در همه صحنه‌هاي حق و باطل، در همه جهادهاي ميان ظلم و عدل، شاهد است، حضور دارد، مي‌خواهد با حضورش اين پيام را به همه انسان‌ها بدهد كه وقتي در صحنه نيستي، وقتي از صحنه حق و باطل زمان خويش غايبي، هركجا كه خواهي باش!

وقتي در صحنه حق و باطل نيستي، وقتي كه شاهد عصر خودت و شهيد حق و باطل جامعه‌ات نيستي، هركجا كه مي‌خواهي باشد، چه به نماز ايستاده باشي، چه به شراب نشسته باشي، هر دو يكي است.

 

شهادت «حضور در صحنه حق و باطل هميشه تاريخ» است.

و غيبت؟!

آنهايي كه حسين (ع) را تنها گذاشتند و از حضور و شركت و شهادت غايب شدند، اينها همه با هم برابرند، هرسه يكي‌اند:

چه آنهايي كه حسين (ع) را تنها گذاشتند تا ابزار دست يزيد باشد و مزدور او، و چه آنهايي كه در هواي بهشت، به كنج خلوت عبادت خزيدند و با فراغت و امنيت، حسين (ع) را تنها گذاشتند و از درد سر حق و باطل كنار كشيدند و در گوشه محراب‌ها و زاويه خانه‌ها به عبادت خدا پرداختند و چه آنهايي كه مرعوب زور شدند و خاموش ماندند. زيرا در آن‌جا كه حسين(ع) حضور دارد ـ و در هر قرني و عصري حسين (ع) حضور دارد ـ هركس كه در صحنه او نيست، هركجا كه هست، يكي است، مؤمن و كافر، جاني و زاهد، يكي است. اين است معنا اين اصل تشيع كه قبول هر عملي يعني ارزش هر عملي به امامت و به رهبري و به ولايت بستگي دارد! اگر او نباشد، همه چيز بي‌معناست و مي‌بينيم كه هست.

و اكنون حسين حضور خودش را در همه عصرها و در برابر همه نسل‌ها، در همه جنگ‌ها و در همه جهادها، در همه صحنه‌هاي زمين و زمان اعلام كرده است، در كربلا مرده است تا در همه نسل‌ها و عصرها بعثت كند.

و تو، و من، ما بايد بر مصيبت خويش بگرييم كه حضور نداريم.

آري، هر انقلابي دو چهره دارد؛ خون و پيام! رسالت نخستين را حسين(ع) و يارانش امروز گزاردند، رسالت خون را، رسالت دوم، رسالت پيام است. پيام شهادت را به گوش دنيا رساندن است. زبان گوياي خونهاي جوشان و تن‌هاي خاموش، در ميان مردگان متحرك بودن است. رسالت پيام از امروز عصر آغاز مي‌شود. اين رسالت بر دوش‌هاي ظريف يك زن، «زينب» (س)! ـ زني كه مردانگي در ركاب او جوانمردي آموخته است! ـ و رسالت زينب (س) دشوارتر و سنگين‌تر از رسالت برادرش.

آنهايي كه گستاخي آن را دارند كه مرگ خويش را انتخاب كنند، تنها به يك انتخاب بزرگ دست زده‌اند، اما كار آنها كه از آن پس زنده مي‌مانند دشوار است و سنگين. و زينب مانده است، كاروان اسيران در پي‌اش، وصف‌هاي دشمن، تا افق، در پيش راهش، و رسالت رساندن پيام برادر بر دوشش، وارد شهر مي‌شود، از صحنه برمي‌گردد، آن باغهاي سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پيراهنش بوي گلهاي سرخ به مشام مي‌رسد، وارد شهر جنايت، پايتخت قدرت، پايتخت ستم و جلادي شده است، آرام، پيروز، سراپا افتخار، بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور، و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فرياد مي‌زند:

«سپاس خداوند را كه اين همه كرامت و اين همه عزت به خاندان ما عطا كرد: افتخار نبوت، افتخار شهادت...»

زينب رسالت رساندن پيام شهيدان زنده اما خاموش را به دوش گرفته است، زيرا پس از شهيدان او به جا مانده است و اوست كه بايد زبان كساني باشد كه به تيغ جلادان زبانشان برده است.

اگر يك خون پيام نداشته باشد، در تاريخ گنگ مي‌ماند و اگر يك خون پيام خويش را به همه نسل‌ها نگذارد، جلاد، شهيد را در حصار يك عصر و يك زمان محبوس كرده است. اگر زينب پيام كربلا را به تاريخ باز نگويد، كربلا در تاريخ مي‌ماند، و كساني كه به اين پيام نيازمندند از آن محروم مي‌مانند، و كساني كه با خون خويش، با همه نسل‌ها سخن مي‌گويند، سخنشان را كسي نمي‌شنود. اين است كه رسالت زينب سنگين و دشوار است. رسالت زينب پيامي است به همه انسان‌ها، به همه كساني كه بر مرگ حسين(ع) مي‌گريند و به همه كساني كه در آستانه حسين سر به خضوع و ايمان فرود آورده‌اند، و به همه كساني كه پيام حسين(ع) را كه «زندگي هيچ نيست جز عقيده و جهاد» معترفند؛ پيام زينب به آنهاست كه:

«اي همه! اي هركه با اين خاندان پيوند و پيمانداري، و اي هركس كه به پيام محمد مؤمني، خود بينديش، انتخاب كن! در هر عصري و در هر نسلي و در هر سرزميني كه آمده‌اي، پيام شهيدان كربلا را بشنو، بشنو كه گفته‌اند: كساني مي‌توانند خوب زندگي كنند كه مي‌توانند خوب بميرند. بگو اي همه كساني كه به پيام توحيد، به پيام قرآن، و به راه علي (ع) و خاندان او معتقديد، خاندان ما پيامشان به شما، اي همه كساني كه پس از ما مي‌آييد، اين است كه اين خانداني است كه هم هنر خوب مردن را، زيرا هركس آن‌چنان مي‌ميرد كه زندگي مي‌كند. و پيام اوست به همه بشريت كه اگر دين داريد، «دين» و اگر نداريد «حريت» ـ آزادگي بشر ـ مسؤوليتي بر دوش شما نهاده است كه به عنوان يك انسان ديندار، يا انسان آزاده، شاهد زمان خود و شهيد حق و باطلي كه در عصر خود درگير است، باشيد كه شهيدان ما ناظرند، آگاهند، زنده‌اند و هميشه حاضرند و نمونه عمل‌اند و الگوي‌اند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انسان‌اند.»

و شهيد، يعني به همه اين معاني.

هر انقلابي دو چهره دارد:

خون و پيام

و هركسي اگر مسؤوليت پذيرفتن حق را انتخاب كرده است و هر كسي كه مي‌داند مسؤوليت شيعه بودن يعني چه، مسؤوليت آزاده انسان بودن يعني چه، بايد بداند كه در نبرد هميشه تاريخ و هميشه زمان و همه جاي زمين ـ كه همه صحنه‌ها كربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ـ بايد انتخاب كنند: يا خون را، يا پيام را، يا حسين بودن يا زينب بودن را، يا آن‌چنان مردن را، يا اين‌چنين ماندن را. اگر نمي‌خواهد از صحنه غايب باشد.

عذر مي‌خواهم، در هر حال وقت گذشته است و ديگر فرصت نيست و حرف بسيار است و چگونه مي‌شود با يك جلسه، از چنين معجزه‌اي كه حسين در تاريخ بشر ساخته است و زينب پرداخته است، سخن گفت؟

آن‌چه مي‌خواستم بگويم حديث مفصلي است كه در اين مجمل مي‌گويم به عنوان رسالت زينب، «پس از شهادت» كه:

«آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند،

و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدي‌اند»!...

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 19:52  توسط درونگر  | 

سوره‏ی روم (پیام امید به روشن‏فکر مسؤول)

دکتر علی شریعتی

متن این سخنرانی، پس از پیاده شدن از نوار، توسط خود استاد تصحیح و ویرایش شده است.

خواهران، برادران

الآن که این‏جا نشسته بودم و منتظر آغاز برنامه بودم، برنامه‏ی شریفی را گوش می‏کردم؛ آن جوانی که برای شما قطعه‏ای را خواند. به این فکر افتادم که این علی، چه شعله‏ای است و ایمان به علی چه آتشی است که حتّی در این منجلاب عفنی که نسل‏های پوک، پوچ، آلوده و تباه می‏سازند، اگر جرقه‏ای از آن بر وجدان جوانی بیافتد، باز هم در چنین ظلمتی و چنین مردابی، با چنین سرعت و شگفتی او را برمی‏افروزد و با تمام وجود و هستی، تبدیل به عشقش می‏کند؛ و این، نمونه‏ای است برای همه‏ی کسانی که امید و ایمان دارند که با برافروختن آتش علی، در این شبستان سرد و سیاهی که گرفتارش هستند، بتوانند نجات، آزادی، و آگاهی بیابند.

در سراسر جهان، همه‏ی توطئه‏ها برای نابود کردن نسل جوانی است که می‏بینیم به جای همه‏ی حق‏ها و همه‏ی آزادی‏هایی که در آرزویش هست و نیاز به آن دارد، فقط به او «آزادی جنسی» می‏دهد. در سراسر جهان، دستگاه‏های تبلیغاتی، مطبوعات، رادیوها، تلویزیون‏ها، هنر، همه در تلاش تأمین چنین نیازی برای او هستند، در مقابل از «مکتب علی» و شعله‏ای که از خانه‏ی متروک و خاموش فاطمه همواره جستن می‏کند، اگر لیاقت آن را داشته باشیم که از این آتش قبسی بگیریم و ارمغان این نسل کنیم، می‏توانیم آتشی برافروزیم و امیدوار باشیم که در این رکورد و سکوت و تفرقه، حرکت و امید، هدف و گرما و روشنایی ایجاد کنیم و نسلی بسازیم، درخشان و نیرومند، بر مبنی و اساسی است که علی با سکوتش، با جهادش، و با رنجش برای ما گذاشته است.

این همه‏ی امیدی است و همه‏ی تلاشی است که در حد خودمان، هرچند اندک، در جست‏وجویش هستیم و امیدواریم که روزی برسد و آن روز، خیلی دور نباشد که به جای «بدبینی‏ها» و به جای «بدگویی‏ها» و به جای «بذرافشانی‏های سیاه و بدبینانه» که در میان برادران و هم‏دلان و هم‏دردان و پیروان خانواده‏ی علی و فاطمه می‏افشانند و می‏کوشند همه را روی در روی هم قرار دهند تا روی از دشمن بتابند و به خویش سرگرم شوند، روزی را داشته باشیم که به جای اتهام زدن، کوبیدن، طرد کردن و لجن‏مال کردن، به پیروزی از علی، از محبت و تفاهم و دوست داشتن یکدیگر لذت ببریم.

امیدوارم چنین روزی بسیار نزدیک باشد.

روزی که «دانشجویان ما» در کنار «طلبه‏ی ما»، و «استاد ما» در کنار «عالم» ما، و «مؤمن ما» در کنار «روشن‏فکر ما»، و «جوان ما» در کنار «پیر ما»، و «متجدد ما» در کنار «متقدم ما»، و «دختر ما» در کنار «مادرش»، و «پسر ما» در کنار «پدرش»، و همه در یک صف، در کنار خانه‏ی فاطمه بایستیم، روی در روی همه‏ی توطئه‏هایی که علیه ما می‏شود. دعا کنید که آن روز، زود برسد.

موضوعی که امروز برای سخن گفتن انتخاب کرده‏ام، بر اساس یک هدف و یک شعار کلی است که باید هدف و شعار همه‏ی ما بشود. این تنها سندی که داریم و تنها ریسمان استواری که هنوز از آسمان آویخته است، و نیز تنها پایگاهی که همه‏ی رشته‏ها، شعبه‏ها و فرقه‏های پراکنده‏ی ما می‏توانند به آن برگردند و در کنار آن بایستند تا برادری پیشین را تجدید کنند، «قرآن» است.

تنها سندی که نتوانسته‏اند کوچک‏ترین خدشه‏ای در آن وارد کنند و یا کوچک‏ترین تحریفی، چه کم و چه زیاد، در آن به وجود آورند.

قدرت‏های بزرگ جنایت‏کار، خلفا، ملوک، علمای سوء، و دشمنان داخلی و خارجی که ترس اساسی‏شان از قرآن بوده است، خوش‏بختانه همه کار کرده‏اند، جز این که بتوانند قرآن را نفی و یا نابود کنند و فقط تلاش کرده‏اند که قرآن را بد تفهیم کنند. تلاش کرده‏اند تا قرآن را از مسیر زندگی، تفکر، و مطالعه و بینش صحیح و تحصیل مذهبی‏مان کنار بگذارند. کوشش کرده‏اند تا آن‏جایی هم که قرآن مطرح است، فقط به زیبایی تجلید، و یا فقط به قرائتش منحصر باشد.

امّا به هر حال، آن‏چه که هست، و آن‏چه که برای همه‏ی مسلمان‏های جهان وجود دارد، پیر و جوان، تحصیل‏کرده و عامی، شیعی و غیرشیعی، شرقی و غربی، هر کس، از هر فرقه‏ای و از هر نسلی و با هر بینش و فرهنگی که باشد، معتقد است که:

«سنگ زیرین اسلام، قرآن است.»

قرآن، علی‏رغم تمام توطئه‏هایی که در طول تاریخ شده تا مطرح نشود، محفوظ مانده و مطرح شده و تمام کوشش ما باید این باشد که قرآن را در جامعه مطرح کنیم.

....

....

« دریافت متن کامل کتاب »

http://www.seapurse.com/Books/Rum.pdf

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 19:50  توسط درونگر  | 

پیروان علی و رنج‏هایشان

دکتر علی شریعتی

امشب قرار بود که استادم و پدرم که هر چه هستم و هر چه دارم از اوست، درباره‏ی علی و رنج‏هایش صحبت کند. دوستان از من خواستند که این چند دقیقه‏ای را که تا مراسم احیا مانده من حرف بزنم. ولی من نمی‏دانم در چنین لحظه‏ای و در چنین شبی چه حرفی باید زد. برای من خیلی مشکل است امشب صحبت کردن. فکر کردم جای موضوع سخنرانی که «علی و رنج‏هایش» بود از «پیروان علی» و «رنج‏هایشان» صحبت کنم.

و چه رنجی بزرگ‏تر از این که ملتی عاشق علی باشد و عاقبت یزید را داشته باشد؟ و چه رنجی بالاتر از این که کسانی که می‏بینیم در چه سطحی از معنویت، از آگاهی، از منطق و از انصاف هستند باید از علی و از مکتب علی سخن بگویند و مردم را با مکتب علی آشنا کنند؟ و چه رنجی بالاتر از این که در این دنیا یک ملتی، یک گروهی هست که مارک علی بر پیشانی سرنوشتش خورده و از فقر، از خواب، از تخدیر، از تفرقه و از کوتاه‏اندیشی، و از بدبینی، ضعف و ذلت رنج ببرد؟

و چه رنجی بالاتر از این که الآن می‏بینیم نسل قدیم ما که به علی و به مذهب علی وفادار مانده، قدرت زایندگی خودش و حرکت خودش را از دست داده، به جمود و توقف دچار شده، و نسل آینده را نمی‏تواند به تاریخ و فرهنگ و مذهب علی پیوند دهد و آن‏چه را که شهدای بزرگ شیعه و علمای بزرگ شیعه و بزرگان و فداکاران و مردم عاشق شیعه به این نسل سپرده‏اند را نمی‏توانند به نسل بعد از خود انتقال دهند. این نسل کهنه می‏شود. فرسوده می‏شود و شده است! و دارد رو به زوال می‏رود و دارد می‏میرد. و جانشینش پوچی، و جانشینش فقر معنوی، و جانشینش جهل و بریدگی و گسستگی با گذشته است. و با علی!

الآن در شرایط خاصی هستیم. هیچ شبی، هیچ لحظه‏ای به‏تر از این شب و این لحظه نیست که چنین مسأله‏‏ای مطرح شود. البته نه در چنین فرصتی و نه توسط کسی چون من. ولی چه باید کرد؟ به هر حال چنین پیش آمده. من فرصت این را ندارم و حال این را ندارم که خیلی با احساس حرف بزنم و خیلی با منطق و شمرده حرف بزنم. فقط شما از هر کلمه‏ی من، مجموعه‏ی دردی را که در پشتش انباشته است بفهمید.

فرصتی است که از دست می‏رود. یک نسل وسط بین نسل آینده و گذشته وجود دارد. همه‏ی امید ما و سرمایه‏ی ما همین است. همین گروهی که هنوز در جست‏وجوی مذهب خودشان هستند و هنوز دغدغه‏ی شناختن مذهب خودشان را دارند. و هنوز دوست دارند که علی را، چهره‏ی راستین علی را بشناسند و مذهب علی را بشناسند و راهش را و مکتبش را بشناسند. اما آن‏چه که بر آن‏ها عرضه می‏شود، برایشان قابل قبول نیست. فردا این نسل متوسط، واسطه میان نسل گذشته و آینده، فرهنگ مذهبی ما و فرهنگ استعماری آینده، نسلی که به هر حال پیوسته به یک روح مذهبی بوده و نسل گسسته‏ای که پوک و پوچ پرورده خواهد شد، این نسل واسطه وجود دارد. این نسل همیشه نیست. این گروه همیشه نخواهند بود. این را به شما عرض کنم که ده سال دیگر، پانزده سال دیگر، بیست سال دیگر، اگر حسینیه‏های ارشادی وجود داشته باشد در این مملکت، و بگذارند که وجود داشته باشد، و به‏ترین برنامه‏ها را هم برای جوانان و تحصیل‏کرده‏ها و دانشجویان و نسل دانشگاهی داشته باشد ـ بر اساس مذهب ـ دیگر مثل امروز این‏چنین ازدحام نخواهد شد. این‏چنین استقبال نخواهد شد. این‏چنین نخواهد بود که برای یک مجمع دینی، هزاران دانشجو هفت ساعت و هشت ساعت در بدترین شرایط بیاید و به حرف مذهب گوش بدهد. دیگر دغدغه‏ی مذهبی در درونش نخواهد بود. اگر نجنبیم و اگر کاری نکنیم.

چنین وقت‏هایی است که حالتی هست و شرایطی هست و عده‏ای که هیچ‏وقت نمی‏آیند به این‏جور محیط‏ها و این‏جور مجالس و اساساً مستمع عادی این مسائل نیستند، سرشان در زندگی فردی خودشان گرمه یا در مسائل شغلی یا علمی یا هر صنفی، و گاه به گاه و سال به سال چنین شب‏هایی می‏آیند، این‏ها هستند که باید این پیام را بیش‏تر از همیشه بشنوند. این پیام را از طرف یک روحانی، یک عالم، یک استاد، یک مرجع... نه! نشنوید. از قول یک معلم بشنوید که مسیر را حس می‏کند با تمام وجودش و می‏بیند که دارد از دست می‏رود و می‏بیند که دیگر بیش‏تر از یک نسل فرصت نیست برای این که کاری بکند.

« دریافت متن کامل کتاب: »

http://www.seapurse.com/Books/PeyrovanAli.pdf

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 19:47  توسط درونگر  | 

ســلــمــان پــاک (نوشته‏ی لویی ماسینیون)

برگردان: دکتر علی شریعتی

بر کرانه‏ی شرقی دجله، در خم یکی از پیچ‏هایش، زیر پای بغداد، تنها طاقی که از کاخ تیسفون، پایتخت هزار ساله‏ای که وارث بابل بود، بر پای مانده، هم‏چون موجی تنها، تا سی متر برخاسته است. این، طاق کسری است که در شمال غربی آن، پس از قصبه‏ی حذیفه، قبر کوچک سلمان پاک، که بر روی پایه‏هایش به زانو درآمده است، پدیدار می‏گردد.

یک هیأت آلمانی در این خراب‏آباد، دست به حفریاتی زده است. من سه بار، در سال 1907، 1908، و 1927، بر آن گذر کرده‏ام و از تباین تاریخی میان این دو بنا، به شگفت آمده‏ام؛ آن طاق سربلند و این گور افتاده! و متعهد شدم که درباره‏ی شخصیت افسانه‏ای سلمان، تحقیقاتی بکنم و امروز، جهت کلی آن مطالعات را نشان می‏دهم و اوّلین بررسی‏هایم را تشریح می‏کنم.

دو شهر برادر، تیسفون در شرق و سلوکیه در غرب، که دو هزار سال پیش از این، در این‏جا جانشین شهرهای کلدانی «اوپی» و «اکشاک» شده‏اند، در تاریخ اسلام به نام واحد مدائن خوانده می‏شوند. اشترک (Streck) به تازگی نشان داده است که تاکنون، آن‏طور که باید، به اهمیتی که فتح مدائن در سال 15/636 برای حکومت جوان اسلامی در بر داشت، توجه نشده است. مدائن، پایتخت سراسر مشرق ایران به شمار می‏رفت و در مدنیت، مقامی را همانند مقام رقیب بیزانطیش (قسطنطنیه) ـ که تاسلام تا آخر قرن هشتم بر آن دست نیافت ـ دارا بود. مدائن نیز هم‏چون قسطنطنیه‏ی روم، دارای هفت ناحیه بوده است: در غرب درزیجان، بهر سیر، جندیشاپور (کوکه Koke در طرف «مظلم ساباط») متصر به نهرالملک، در مشرق اسفانبر، رومیه، و احتمالاً هم‏چنین، نونیفاذ و کردفاذ. مدائن، رأس منحصر به فرد پلی بود به سوی ایران و آسیای علیا، مرکز اداری امپراتوری ساسانی، موطن اصلی لهجه‏ی پهلوی قدیم، کانون مذهبی شیوخ نسطوری و مانوی، غربت‏گاه یهود، و پایتخت اقتصاد و علوم شرقی. بر سکه‏هایی که در آن‏جا زده می‏شد، تنها نام «بابا» یا «الباب» نقش شده بود، چنان که پس از آن، استانبول، «باب عالی» عثمانی شد و پیش از آن، «بابل»، سلف ویران‏شده‏ی آن، «باب (خدا)» بود.

به زودی مدائن، برای فاتحان عربش ـ که هم‏چنان به آب‏وهوای زادگاهشان وفادار مانده و در لشکرگاه کوفه، بر کنار صحرا سنگر گرفته بودند ـ «باب» زیبایی‏های ایرانی گردید.

بیش از صد سال باید می‏گذشت تا با ایجاد بغداد، مدائن ویران گردد. و در این مدت، مدائن نه تنها با گنج‏ها و محصولاتش، بل‏که به دست «موالی» ایرانی، که قبایل عرب کوفه بدین شهر می‏آوردند و مسلمان می‏شدند، با صنایع و طرق فکری‏اش نیز به کوفه غذا می‏داد و سلمان، اوّلین ایرانی‏ای که به اسلام آمد، گویا به مدائن بازگشت تا در آن‏جا بمیرد؛ جایی که قبر کوچکش در اندیشه‏ی زوار شیعی، که برای دعا و تبرک بدان‏جا می‏آیند، سرنوشت دوگانه‏اش را بیدار می‏کند: یکی پیش‏گامی‏اش را به عنوان اوّلین ایرانی مسلمان، و دیگری رهبری‏اش را در نهضت معنوی اسلام. گویی «باب» است؛ بابی که اخلاصش در دوستی پیامبر اسلام جوان، او را شایسته‏ی این کرده است که: «... مرا بر حیات تو زنده بدارد و بر ممات تو بمیراند که تو پیمان نشکستی.»

« دریافت متن کامل کتاب: »

http://www.seapurse.com/Books/SalmanPak.pdf

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 19:46  توسط درونگر  | 

روش برداشت از قرآن

دکتر علی شریعتی

پیش‏گفتار

پس از آن که با تجزیه‏ی دولت عثمانی و ایران و با رشد چشم‏گیر صنعت و دانش و با ظهور مکتب‏های عدالت‏طلب و آزادی‏خواه و مدافع انسان و با سنتی شدن مذهبی‏ها و راکد شدن و سنک شدن و محافظه‏کار شدن مدیرها و رهبرها، بازگشت از قرآن شروع شد و اوج گرفت و قرآن از میان جامعه، به پشت سر افتاد. پس از این بازگشت از قرآن، چندی است که بازگشت به قرآن آغاز شده و قرآن دوباره مطرح گردیده است.

این بازگشت، با شکست مکتب‏های عدالت‏طلب و آزادی‏خواه و انسان‏دوست و با بن‏بست صنعت و علم، و با تحرک مذهبی‏ها و مسلمان‏ها، هم‏زمان بوده است.

این رفت و آمدها به خاطر عوامل گوناگونی صورت گرفته و صورت می‏گیرند و این نوسان‏ها بر اساس نوسان همان عوامل، کم و زیاد می‏شوند و کنترل نوسان‏ها جز از راه کنترل عوامل نوسان، امکان‏پذیر نیست.

خوش‏بختانه عامل اساسی نوسان‏ها و رفت و آمدها، در دست ما و به اختیار ماست.

هنگامی که ما از تحجرها و رکودها آزاد شده باشیم و با تمام وجودمان، با تمام پاها و با تمام امکاناتمان، با فکر و ارزیابی، و با عقل و سنجش، و با انتخاب و اختیارمان راه افتاده باشیم و از تقلیدها و تلقین‏ها و عادت‏ها و تحمیل‏ها گذشته باشیم، و با این پاها و با این آزادی‏ها، با مذهب و قرآن روبه‏رو شده باشیم، در این هنگام، و با این حرکت و آزادی، نه تجزیه‏ها و حادثه‏ها سبز می‏شوند و نه ما با سبزشدنشان می‏خشکیم. که بیدارها، با درک حادثه‏ها و ضرورت‏ها به رشد صنعت و علم هم می‏رسند. و بیدارترها گرفتار فاجعه‏ی علم و بحران صنعت و بن‏بست تمدن هم نمی‏شوند و در پس‏کوچه‏های به بن‏بست نشسته، انسانیت و آزادی و برابری را فراموش نمی‏کنند و از دست نمی‏دهند.

 

*        *        *

 

در هر حال، بازگشت به قرآن، چندی است که آغاز شده و در این بازگشت، هر کس از راهی می‏آید و می‏خواهد بهره‏ای بردارد.

در این بازگشت، هر کس در جستجوی راهی است برای برداشت از قرآن، و یا همراه پیشنهادی است به خاطر بهره‏برداری از آن.

اگر این راه‏ها و این پیشنهادها صحیح نباشند، ناچار عقیم می‏شوند و به بن‏بست می‏رسند و دوباره رجعت و عقب‏گرد شروع می‏شود. همان طور که سیلاب‏ها هنگام برخورد به سدها، به سرعت برمی‏گردند و عقب می‏آیند و تا هنگامی که سرشار شوند و بالا و بالاتر بیایند و از سر سد راه بیافتند و مانع‏ها را پشت سر بگذارند، مدت‏ها طول می‏کشد. و چه بسا که طعمه‏ی شن‏زارها بشوند و از پشت سد نگذرند و در کنار مانع بمیرند.

از این رو شناسایی و نقد پیشنهادها، طرح پیشنهادهای سالم‏تر و روش‏های پربارتر، به ضرورت می‏رسد. چون این گونه است که از مسخ کردن معانی قرآن و هدر دادن وقت‏ها و رسیدن به بن‏بست‏ها و عقب‏گردها، نجات می‏یابیم و بهره‏مند می‏شویم.

 

*        *        *

 

در این بازگشت، کسانی هستند که بر اساس آرزوها و رؤیاهای گنگ و یا تلقین‏ها و تشویق‏ها و یا افتادن در یک جو گرم، به قرآن رو آورده‏اند.

این‏ها بدون این که سؤالی طرح کرده باشند و یا نیازی و ضرورتی را یافته باشند و یا اصلاً چیز معلوم و مشخصی را خواسته باشند، کتاب را می‏گشایند. و معلوم است که با دست خالی باز می‏گردند و مأیوس و متحیر می‏مانند و یا با خیالات و بافته‏های هماهنگ، خود را فریب می‏دهند و سرگرم می‏سازند.

اصولاً مطالعه‏ی هر کتاب، مادام که با طرح سؤال‏هایی همراه نباشد، بهره نمی‏دهد و خواننده به سادگی از جواب‏ها و اشاره‏ها و نکته‏ها می‏گذرد و آن‏ها را نمی‏یابد و در خونش نمی‏نشیند.

 

*        *        *

 

یک دسته‏ی دیگر آن‏هایی هستند که سؤال‏هایی داشته‏اند و این سؤال‏ها را جواب هم داده‏اند و آن‏گاه به خاطر خالی نبودن عریضه و یا تیمن و تبرک و یا داشتن مستندی مردم‏پسند، به قرآن رو آورده‏اند تا شاهدی برای جواب خود و راه حل خویش بیابند.

این‏ها که از پیش ساخته شده‏اند، جز از خوش‏آیندها و استحسان‏ها بهره برنمی‏دارند. و جز تحمیل و تطبیق عقیده و جواب‏های خود، کاری انجام نمی‏دهند.

این‏ها از باطنیه گرفته تا فیلسوف یا عارف، یا سوسیالیست، یا سرمایه‏دار، یا انقلابی، یا ضد انقلابی، پس از این که جواب‏ها را یافته‏اند، به قرآن رو آورده‏اند و به تصریح خودشان، با این دید شروع کرده‏اند.

جز این دسته‏ها، کسانی هستند که خود با مسائل روبه‏رو شده‏اند و ضرورت‏ها را یافته‏اند و سؤال‏هایی را شناخته‏اند و سپس در جستجوی جواب، به قرآن رسیده‏اند. و در قرآن به دنبال جواب خویش گردیده‏اند.

این‏ها اگر شتاب‏زده و سطحی نباشند و از تسلط بر تمام قرآن برخوردار شوند و سیر فکری خویش را هدایت کنند، بهره‏مند خواهند شد و برداشت‏ها خواهند داشت. وگرنه، این‏ها هم از آن دسته خواهند بود که به خاطر سطحی بودنشان، به اختلاف آیه‏ها و تناقضات قرآن معتقد شده‏اند. و به خاطر شتاب‏زدگی‏هایشان، بر قرآن دروغ بسته‏اند و بر حق نسبت باطل داده‏اند و به خاطر بی‏اطلاعی‏شان از تمام قرآن، یک بعدی و یک چشمی به جواب مسائل رسیده‏اند.

 

*        *        *

 

در این قسمت از کتاب روش، با نمونه‏هایی از طرح سؤال، راه برداشت از قرآن مشخص می‏شود و این شتاب‏زدگی و سطحی‏نگری و بی‏اطلاعی درمان می‏شود.

در این نوشته، ابتدا توضیح‏هایی از کلمه‏های تفسیر، و ترجمه و روح و نور و ظهور و بطن و تأویل و تنزیل داده شده و حدود هر یک مشخص گردیده است.

آن‏گاه برای رسیدن به تفسیر و روح و نور قرآن، از راه‏ها و اصولی سخن رفته است. این اصول، یکدیگر را دنبال می‏کشند و با یکدیگر پیوسته هستند. در نتیجه کسانی که از زبان و تسلط بر قرآن و سیر فکری برخوردارند، به این همه دست می‏یابند. چون با سیر فکری و حرکت فکری به شناخت و ایمان و اطاعت و تقوا می‏رسند.

و در این حد، هم از روح‏الایمان و هم از نور قرآن و نیروی فرقان برخوردار خواهند شد و به تفسیر و روح و نور، دست خواهند یافت و قرآن را حس خواهند کرد و لمس خواهند نمود که لایمسّه الا المطهّرون.

باید در همین جا توضیح بدهم که رسیدن به این مقدمات، احتیاج به یک عمر ندارد. من دوستانی دارم که در کم‏تر از دو سال، آن هم نه مداوم، به صرف و نحو و معانی و بیان و منطق و اصول دست یافته‏اند و از ریشه‏هایی برخوردار گردیده‏اند.

امید آن که در هر بهار، شکوفه‏هایی بر سر بگیرند.

 

« دریافت متن کامل کتاب :»

http://www.seapurse.com/Books/RaveshQuran.pdf

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 19:38  توسط درونگر  | 

اگر پاپ و مارکس نبودند

دکتر علی شریعتی

اگر پاپ و مارکس نبودند، هم فلسفه‏ی تاریخ به گونه‏ای دیگر تدوین می‏شد و هم نهضت عدالت‏خواهی و ضد طبقاتی و ضد استثماری و گرایش وجدان عصر ما به سوی سوسیالیسم و نفی نظام سرمایه‏داری در جهان، که در این یک قرن گسترش یافته و جهت فکری عام روشن‏فکران جهان را مشخص ساخته است، به گونه‏ای دیگر طرح می‏شد.

در اروپا، پاپ که مظهر نیروی مذهب و وارث تاریخ مذهب تلقی می‏شد، مذهب را به صورت یک نظام فکری متحجر و ارتجاعی، و در عین حال، وابسته به دیگر طبقات حاکم، یعنی زورمندان و زرمندان ساخته بود و طبیعی است که مذهب نقش توجیه وضع موجود و تسکین توده‏های محروم و جانشین کردن بهشت موعود در اذهان مردم، به عنوان جبران جهنم موجود در زندگی آنان باشد. چنان‏که همه‏ی استعدادهای متعالی انسانی، چون فلسفه و عقل و منطق و هنر و ادبیات و علوم، چنین بود.

پس از رنسانس، که عقل و علم آزاد شدند و ملت‏های اروپایی از سلطه‏ی حکومت امپراتوری پاپ نجات پیدا کردند و استقلال خود را به دست آوردند و به سرعت رشد پیدا کردند و به جای فئودال‏های پراکنده، ملت‏های نیرومند تشکیل شدند و به جای تقلید و تکرار کلمات قصار قدما و علم و عقل، به کشف و عقل پرداختند، خودبه‏خود روح آزادی‏خواهی و روشن‏فکری و بینش علمی و منطق علمی جدید در برابر نیروی مذهب جهت‏گیری کرد و مذهب رسمی هم در برابر آن به مقاومت پرداخت. رشد بورژوازی هم که اساساً با روح زیبایی و خیر و معنویت و تعالی وجودی و ارزش‏های متعالی اخلاق انسان مغایر است و با پول‏پرستی بیش‏تر دم‏ساز است تا خداپرستی، این جهت‏گیری ضد مذهبی را تقویت کرد. به‏خصوص که نمایندگان نهضت علمی و فکری پس از رنسانس، روشن‏فکرانی بودند که از میان طبقه‏ی متوسط، یعنی بورژوای نوپای اروپا برخاسته بودند. طبیعی است که هم از نظر روح طبقاتی با روح مذهب بیگانه بودند و حتّی از آن بیزار بودند، و هم از نظر طبقاتی به این دلیل که نظام فئودالیته‏ی قرون وسطی را عقب می‏راند، به ویرانی آن همت گماشته بودند و مذهب رسمی موجود، رؤسای فکری و فرهنگی آن نظام بوده، طبعاً با مذهب نیز درافتادند.

در همین حال ماشین وارد شد و سرمایه‏داری تجاری و کارگاهی، بدل به سرمایه‏داری صنعتی شد و تمرکز سرمایه‏ها و تمرکز کارگران را پدید آورد و تمایز صفاتی را مشخص‏تر و رویاروتر کرد و قدرت تولیدی شگفت ماشین، که در دست سرمایه‏دار بود، هم بر اساسش افزود و هم بر میزان بهره‏گشی از نیروی کار کارگران، و در نتیجه ضریب استثمار طبقاتی را چند برابر کرد و تضاد طبقاتی را فاحش‏تر. و در نتیجه، جنگ طبقاتی بسیج افکار آزاد و وجدان‏های عدالت‏خواه علیه استثمار و ماشینیسم و سرمایه‏داری و نجات طبقه‏ی کارگر، که هر روز بیش‏تر استقلال و آزادی خود را از دست می‏داد و حتّی ماهیت انسانی خود را می‏باخت و به صورت شیئی درمی‏آمد و ابزاری متصل به دستگاه‏های عظیم ماشین، که بر خلاف حتّی دهقان قدیم، هیچ نداشت و تنها نیروی کارش را می‏فروخت و مزد آن را می‏گرفت. آن هم فقط به میزانی که بتوانند نیرویی را که ماشین از او گرفته است، برای روز دیگر جبران کند. درست مثل فقرایی که هیچ ندارند و برای سیر شدن، خون خود را می‏فروشند و در عوض یک کوپن غذای چرب به آنان می‏دهند تا تنشان خون شود و بار دیگر بفروشند و این تکرار، نامش زندگی است. در چنین شرایطی مارکس، که هم یک فیلسوف هگلی بی‏خدا بود و هم یک روشن‏فکر یهودی قربانی نژادپرستی و تبعیض‏های ضد انسانی مذهبی کلیسا، تحت تأثیر نهضت‏های کارگری قرار گرفت که اروپا، به‏خصوص آلمان و فرانسه و انگلیس را فرا گرفته بود و مکتب‏هایی چون سوسیالیسم و کمونیسم و سندیکالیسم، به‏ویژه از فرانسه نضج می‏گرفت که روح و هدف همگی نجات انسان از بیماری مادی شدن در نظام بورژوازی حاکم، با خود بیگانه شدن در برابر ماشین، مبارزه با فروش کار به عنوان جوهر حقیقی انسان در قبال مزد و نفی استثمار وحشیانه‏ای که ماشین هر روز وحشیانه‏ترش می‏کرد و نابودی سرمایه‏داری خصوصی که همه را دیوانه‏وار به دنبال افزون‏طلبی و حرص پول‏پرستی و زراندوزی تصاعدی (تکاثر) می‏دواند و از میان بردن تضاد طبقاتی که جامعه‏ی انسانی به دو صفت متخاصم تجزیه می‏کرد و آزادی طبقات محروم، و به‏ویژه کارگز صنعتی، که به صورت پرولتر جدیدی درآمده بود، از اسارت مزدوری و ماشین و تولید برای سرمایه‏دار و به طور کلی، آحاد جامعه‏ای عاری از تضاد طبقات و رابطه‏ی استثماری جانشین کردن «ارزش کار به جای ارزش پول».

مارکس با چنین سابقه‏ای و روحی و بینشی، و شرایط تاریخی و اجتماعی، کاری که کرد، تبیین و تشریح و تدوین ایدئولوژیک این نهضت بزرگ انسانی و جنبش انقلابی ضد طبقاتی و ضد استثماری بود. وی برای آن که پیروزی این نهضت را قطعی و جبری معرفی کند، آن را نتیجه‏ی جبری قوانین اجتماعی و عوامل مادی قلمداد کرد که خارج از خواست انسان‏ها و اراده‏ی آن‏ها است و برای آن که این قوانین را علمی نشان دهد و این جنبش را مرحله‏ی نهایی یک سلسله تحولات تاریخی جبری، سراغ تاریخ رفت و به جبر مادی تاریخ تکیه کرد و فلسفه‏ی تاریخ خود را بر این اساس تدوین نمود و برای آن که این تضاد و تنازع را که در این عصر، با پیدایش ماشین و سرمایه‏داری به صورت یک جنگ تمام‏عیار درآمده بود اهمیت و اصالت فوق‏العاده بخشید، تمامی جنگ‏ها را طوری در طول تاریخ بشریت، جنگ اقتصادی معرفی کرد و سراسر تاریخ را و تمامی فرهنگ‏ها و نهضت‏ها و مکتب‏ها را در سرگذشت انسان، به همان چشم نگریست که در عصر ماشین و سرمایه‏داری و اصالت تولید و اقتصاد، یعنی قرن نوزدهم اروپای غربی مطرح بود. از همین زاویه مذهب را دید و آن‏چه را در چهره‏ی پاپ می‏بیند، در سیمای مسیح نیز نشان گرفت. در حالی که چهره‏ی پاپ به امپراتور روم بیش‏تر شبیه بود تا عیسی مسیح ماهی‏گیر پابرهنه‏ای از فلسطین، که موعود قومی مظلوم بود و قربانی قدرت‏های حاکم، و تاجی از خار بر سر داشت و می‏گفت اگر یک طناب ضخیم کشتی به سوراخ سوزن برود، یک زراندوز هم به بهشت می‏تواند رفت. مقصود از پاپ، تنها پاپ قرن نوزدهم نیست. حتّی مقصود دستگاه کلیسای کاتولیک نیست. بل‏که مقصود، طبقه‏ی رسمی روحانیتی است که به نام مذهب‏های گوناگون در اوّل تاریخ نیروی ایمان جامعه را در اختیار داشتند و از سیمانی برای تحکیم نظام ظالمانه‏ای که اکثریت مردم را قربانی اشرافیت یک اقلیت حاکم می‏کرد، می‏ساختند. این بود که به عنوان زیربنای فکری سوسیالیستی، ماده‏پرستی را برگزید تا به عقیده‏ی خود زیربنای فکری اشرافیت و حاکمیت و استبداد و جمود را، که مذهب را، نفی کند و برای نفی آن، ریشه‏ی خداپرستی را که مذهب بر آن استوار است، قطع نماید.

امّا اگر روشن‏فکر انسانی است که آزاد می‏اندیشد و درون می‏بیند و خود به کشف و طرح و تجزیه و تحلیل مستقیم در واقعیت‏های عینی می‏پردازد و مستقلاً اجتهاد می‏کند و راه می‏یابد و راه می‏نماید، باید از تقلید بپرهیزد و باید از تکرار قضاوت‏های دیگر حذر کند و باید تحت تأثیر نبود و شخصیت و جاذبه‏ی قهرمانان و بزرگان و پیشوایان قرار نگیرد و به گفته‏ی علی، آموزگار حقیقت، «رجال را به حق بشناسد و ارزیابی کند؛ نه حق را به رجال.» بنابراین، من و تو، روشن‏فکر وابسته به جامعه‏ای دیگر و تاریخی دیگر و وضعی دیگر و مذهبی دیگر و حتّی زمانی دیگر، باید از سقوط به مرحله‏ی مؤمن عامی مقلدی (که رساله‏ی مرجع تقلید خود را عمل می‏کند و از او فتوا می‏گیرد) «مدپرستان فکری» نوگرایی جلوه کند و اگر روشن‏فکری مارکس ارزشی دارد، تنها در این است که کوشید تا نهضتی را که بدان وابسته بود و آرمانی را که بدان ایمان داشت، بشناسد، تجزیه و تحلیل علمی کند، تفسیر نماید، بدان جهت فکری بخشد، تاریخ خود را به سود این نهضت تدوین کند و به یاری فلسفه و منطق و علم و اقتصاد و جامعه‏شناسی و انسان‏شناسی، آن را مسلخ نماید و به طبقه‏ی کارگری که در برابرش خود را متحد می‏یافت، آگاهی طبقاتی و سلاح ایدئولوژیک دهد و بنابراین، تقلید آگاهانه و علمی و روشن‏فکرانه از او، این نیست که به تکرار کورکورانه‏ی کار او بپردازیم و نسخه‏ی او را از چشم‏بسته عمل کنیم. بل‏که این تقلید، یک بیماری عامی است از یک طبیب متخصص. تقلید یک سالم آگاه این است که هم‏چون او بکوشیم تا خود طبیعی متخصص شویم و این تقلید یکی نیست اگر مارکس، که مذهب را در چهره‏ی پاپ کاتولیک می‏شناسد و نقش مذهب را نقش کلیسا در قرون وسطی می‏گیرد و به همین اندازه از تاریخ مذهب آگاه است که تنها نیروی مذهب حاکم را در تاریخ می‏بیند و در نتیجه، قیام موسی را در قدرت خاخام و احبار و صهیونیسم را می‏بیند، و مکتب عیسی را در نظام کلیسا، و اسلام محمّد را در قدرت سلسله‏ی خلفا، و تشیع علوی را در سلطنت صفوی... ما با تکرار این احکام، نه تنها یک سوسیالیست نخواهیم شد و یک روشن‏فکر مسؤول حقیقت‏پرست نخواهیم بود، که به صورت خوارترین مقلد چشم‏وگوش‏بسته و یا خود بیگانه‏ای نزول خواهیم کرد که در برابر مرجع تقلید خویش، نه تنها قدرت تشخیص و حق قضاوت و استقلال رأی خود را نفی و طرد می‏کنیم و تکذیب می‏نماییم.

شناخت امروز ما از تاریخ و از مذهب، بسیار وسیع‏تر و عمیق‏تر از شناختی است که ماتریالیست قرن 19 داشت. مذهب ناشی از جهل یا ترس یا روح جمعی قبایل، به صورت‏های اجتماعی مذهب است، که مذهب در طرف اجتماعی خاصی شکلی هم‏ساز با نظام فکری و مادی آن گرفته است. در حالی که امروز ما قادریم مذهب را به عنوان یک استعداد ویژه‏ی انسانی و بعدی از ابعاد روان بشری، از صورت عینی آن در حالی یک نظام تولیدی و اجتماعی حاص در یم مرحله‏ی تاریخی خاص، تفکیک کنیم. مذهب، احاسی است که از «خودآگاهی وجودی» انسان سر می‏زند و او را به سوی کمال وجودی، از طریق پرستش ارزش‏های متعالی می‏خواند و در تکامل‏یافته‏ترین مرحله‏ی آن، که توحید است، مجموعه‏ی این ارزش‏های متعالی از قبیل زیبایی، خیر، بینایی، آفرینندگی، اراده‏ی آزاد، دانش، کمال، هدایت، استعنا، حقیقت، حق، عدالت، دشمنی با جهل و ظلم و ذلت،... در وجودی معبودی به نام خدا پرستش می‏شود و برای تقرب به آن، کوشش می‏شود. اگر چنینی نیرویی در نظام‏های طبقاتی حاکم بر تاریخ، در خدمت قدرت‏مندان قرار گرفته به زیان مردم، این بدترین و فاجعه‏آمیزترین شاهد قربانی شدن انسان در این نظام‏های ضد انسانی است و مظلوم‏ترین حق و عزیزترین شهید انسانیت در تاریخ، نامش «مذهب» است و رسالت روشن‏فکر انسان‏دوست، نجات این قربانی و احیای این شهید تاریخ است؛ نه طرد و نفی و تکذیب و حتّی آلودن آن‏چه در این صورت روشن‏فکر آزادی‏خواه و انسان‏دوست، با دشمنان همیشگی بشریت و قداره‏بندان و قدرت‏مندان و جادوگران و افسون‏سازان و ساحران فرعون‏ها، که مذهب را مسخ کرده و قربانی منافع طبقاتی خویش ساختند، هم‏دست و هم‏داستان می‏شود. آری؛ نقش طبقاتی مذاهب رسمی، همیشه نقش ضد مردمی بوده است و در مسیر منافع طبقات حاکم. امّا مگر نقش فلسفه و علم و هنر و ادبیات و صنعت چنین نبوده است؟ در این صورت روشن‏فکر مسؤول، برای خدمت به خلق محروم، باید این ارزش‏ها را از انحصار طبقاتی‏اش رها سازد و به خدمت خلق آورد، یا از ریشه آن‏ها را نفی کند و به طور مطلق در برابرشان جبهه‏گیری نماید؟ توده‏های بی‏خانمان هرگز از صنعت و هنر و معماری نصیبی نداشته است. معماری همواره در طول تاریخ، خدمت‏گزار انحصاری و اختصاصی کاخ‏نشینان وبده است. در این حال، تعصبی خنده‏آور نخواهد بود که احساسات مردمی ما را برانگیزد. یک ذهن پیش‏رفته‏ی عادی نیز به سادگی می‏تواند «معماری» را از «آثار معماری» تفکیک کند. وانگهی، کدام مذهب امروز پیش از مسلمانان، این جامعه‏شناسی مذهبی است که اسلام را از نظر جهت‏گیری یک مذهب اجتماعی با گرایش زمینی واقعیت‏گرا، توجه طبیعت و اقتصاد و اجتماعی و حتّی به‏شدت سیاسی می‏شناسد و قرآن «مردم عدالت‏خواه» را در صف پیامبران نام می‏برد و بزرگ‏ترین صفت خدایی خویش را «قائم بالقسط» می‏خواند و انسان‏هایی که در نظام‏های ضد انسانی محکوم و ضعیف و محروم شده‏اند (مستضعفین) به رهبری انسان‏ها و وراثت زمین نوید می‏دهد و این پیروزی را جبری و قطعی می‏شمارد.

و پیامبرش، چندان به اصالت زندگی مادی، به عنوان لازمه‏ی جبری و اجتناب‏ناپذیر زندگی معنوی، می‏اندیشد که رسماً اعلام می‏کند که «هر که معاشی ندارد، معاد ندارد.» و سراسر زندگی و مبارزه‏اش در ویران کردن نظام فکری و اجتماعی و اخلاقی و اقتصادی اشرافیت وقت بوده است. چه‏گونه این مذهب را با مذهب‏های صوفیانه‏ای که رستگاری انسان را از طریق زهد و ریاضت و عبادت فردی و انزوای اجتماعی و نفی وابستگی به جمع سرنوشت خلق و حتّی فراموشی جامعه و جهان و فرو رفتن در درون خود ارائه می‏توان یکی شمرد و درباره‏ی دو موضوع متناقض و دو قطب متضاد، یک قضاوت مشترک کرد و هر دو را مترادف خواند.

و امّا اسلام؛ کدام اسلام؟ کدام روشن‏فکری است که از جامعه‏ی اسلامی برخاسته باشد و با حداقل شناختی که طبیعتاً از اسلام دارد، نتواند میان اسلام به عنوان مذهبی حاکم در تاریخ، و اسلام به عنوان مذهبی محکوم و قربانی و شهید در همین تاریخ، تمییز دهد و به راستی باور کرده باشد که خلافت اموی و عباسی و سلطنت‏های وابسته یا وارث آن، ادامه‏ی راستین رسالت پیامبر است؟ چنین باوری چنان ساده‏لوحانه است که باید در میان عوامی که قربانی قرن‏ها توطئه‏ی تبلیغاتی دستگاه‏های جباران، که به نام اسلام، مردم را به تسلیم می‏خواندند، جست؛ [نه] در زبان یک روشن‏فکر آگاه و حق‏پرستی که هم هوشیار است و هم تاریخ خویش را خوب می‏شناسد. روشن‏فکری مثل طب و تکنیک نیست که از کتاب‏هایی که در این رشته، دانش‏مندان اروپا نوشته‏اند، بتوان آموخت. روشن‏فکری، هوشیاری است و داشتن دو چشم باز و بینا در برابر واقعیات، و در نخستین قدم، شناخت دقیق و راستین تاریخ و فرهنگ خویش. و کدام روشن‏فکر متسطی است که اسلام را در زندگی و رسالت و مسؤولیت محمّد نبیند و خلافت را ملاک قضاوت گیرد؟ علی را، که هیچ انقلابی در جهان همانند او نزیسته است و نجنگیده است و حکومت نکرده است، مثال اسلام نگیرد و روحانیون وابسته به دربارها را تجسم اسلام تلقی کند؟ ابوذر را، که در مبارزه با سرمایه‏داری و طبقه‏ی جدید حاکم جان داد، نمودار گرایش ضد طبقاتی اسلام نشناسد و عثمان را، که از او جان گرفت، بشناسد؟ بلال را، که در توحید نفی بردگی و آزادی خویش را به عنوان یک برده می‏یافت، مصدای اجتماعی توحید نشمارد و عبدالرحمن بن عوف را، که هزار برده داشت، به عنوان این که از رجال جامعه‏ی اسلامی بوده، اتهامی به توحید تلقی کند؟ و نقش سلسله‏ای از خاندان‏های اشرافی را که وارث جاهلیتند و مقلد سلطنت ساسانی و امپراتوری رومی، مترادف نقش مذهب بداند و نقش سلسله‏ای از شهیدان را در طول ایت تاریخ، که صادق‏ترین فرزندان انقلاب اسلام بوده‏اند، ندیده انگارد؟ کدام روشن‏فکری است که امروز نداند که مذاهب بزرگ، همگی در آغاز، عصیانی علیه قدرت‏های حاکم و قیامی برای نجات مردم محکوم بوده‏اند و این نظام طبقاتی حاکم بر تاریخ بوده است که همواره ثمرات این انقلاب را برای تحکیم وضع موجود در جهت منافع طبقاتی خویش، استخدام می‏کرده است. و مگر امروز «سوسیال دموکراسی» در اروپا، بزرگ‏ترین حافظ و مدافع نظام سرمایه‏داری، و قوی‏ترین مانع انقلاب کارگری نشده است؟ در حالی که سوسیالیسم و دموکراسی، دو موهبتی است که ثمره‏ی پاک‏ترین خون‏ها و دست‏آورد عزیزترین شهیدان و مترقی‏ترین مکتب‏هایی است که اندیشه‏ی روشن‏فکران و آزادی‏خواهان و عدالت‏طلبان به بشریت این عصر ارزانی کرده است؟

اگر مارکس و پاپ نبودند، نهضت ضد طبقاتی و ضد استعماری و ضد سرمایه‏داری و ضد استعماری که آرمانش نجات انسان از مادی‏گری و روح کثیف بورژوازی و کسب آزادی و امکان تکوین کامل فطرت راستین انسان، و تکامل ارزش‏های وجودی این نوع و رشد معنوی وی از طریق آزاد کردن افراد از بند زراندوزی و مزدوری است. فلسفه‏ی تاریخ را نه با نفی مذهب، بل‏که با اتصال این نهضت به همه‏ی نهضت‏های پیامبران، که در طول تاریخ از قلب توده‏ها به پا خواستند و با تبر توحید، بت‏ها و خدایان شرک را، که مظاهر تفرقه‏های نژادی و قومی و طبقاتی و خانوادگی بودند، در هم شکستند و انسان‏ها را به رستگاری و آزادی و عدالت و حق‏طلبی و تقوی و برابری و نفرت از ظلم و جهل و جادوگری و جور و دنیاطلبی و پرستش و ارزش‏های متعالی انسانی فراخواندند، تدوین می‏کرد و در این صورت، نه تنها حقیقت تدوین نشده بود، بل‏که سوسیالیسم به جای این که بر پایه‏ی یک بازی کوردیالکتیکی، عوامل مادی که جبراً عمل می‏کنند و انسان در آن دستی ندارد، استوار شد، بر پایه‏ی اراده و آرمانی بنا می‏شد که از عمق فطرت و ذات نوعی انسان سر زده است و در طول تاریخ، همواره انسان‏ها در تلاش آن بوده‏اند و به جای این که امروز نیروی عظیم مذهب در جهان، و به ویژه در دنیای سوم، جبراً در برابر آن بایستد و طبیعتاً از آن بهراسد، و در نتیجه نیروی معنوی ژرف و پایداری گردد که استعمار و سرمایه‏داری برای مبارزه یا هر جنبش مردمی بدان طمع بندد، به عنوان قوی‏ترین پشتوانه‏ی معنوی و روحی و فکری.

این نهضت در عمق محروم‏ترین گروه‏های اجتماعی و طبقات استثمارشده و ملت‏های استعمارزده به شمار می‏آمد و عمل می‏کرد. ما، روشن‏فکران این قرن، و به‏ویژه روشن‏فکران وابسته به ملل جهان سوم، و بالاخص جوان اسلام، باید خود را از آن‏چه حاصل فکری ناشی از تضاد میان مارکس و پاپ در آغاز عصر سرمایه‏داری و سوسیالیسم بوده است رها کنیم و روح انقلابی و آرمان عدالت‏خواهی و گرایش مردمی و نهضت ضد استعماری و ضد سرمایه‏داری ضد طبقاتی را که به عنوان مسؤولیت انسانی روشن‏فکران در عصر ما گسترش می‏یابد، با آن مکتبی که به نام توحید در طول هزاران سال تاریخ ما علیه شرک، در چهره‏ی فکری و نژادی و قومی و طبقاتی‏اش، می‏جنگیده است و همواره پرچم‏دار برابری و آزادی و عدالت بوده است و سلسله‏ای پیوسته از تضاد میان حق و باطل، قسط و ظلم، محکوم و حاکم، شهید و جلاد، آگاهی و جهل، مذهب و جادو، و بالأخره الله و طاغوت را از آغاز بشریت تا آخرالزمان، که تحقق برابری طبقاتی در سطح جهانی است و با قیام و انتقام تحقق خواهد یافت و در آن به عنوان بزرگ‏ترین پیروزی و عالی‏ترین آرمان این ایدئولوژی، همه‏ی انسان‏ها در ثروت با هم برابر خواهند بود، پیوند دهیم و «فلسفه‏ی تقدیر تاریخ» خویش را بدین‏گونه تدوین کنیم و ثابت کنیم که سرمایه‏داری انسان را تجزیه می‏کند، مسخ می‏کند، می‏کشد؛ و مذهب که به رستگاری آدمی از طریق رشد ارزش‏های متعالی و تکاملی وجودی او می‏خواند، در چنین نظامی ممکن نیست. یا همراه ماهیت انسان نابود می‏شود و یا اگر می‏ماند، مذهب نیست. خرافه است. و ثابت می‏کنیم که سوسیالیسم راستین، که جامعه‏ای بی‏طبقه می‏سازد، بدون مذهب ممکن نیست. زیرا انسان‏ها اگر به مرحله‏ای از رشد اخلاقی و کمال معنوی نرسند که بتوانند به خاطر برابری انسان‏ها از حق خود چشم پوشند و به مرحله‏ی ماوراء مادی «ایثار» برسند، جامعه‏ای برابر را نمی‏توان ساخت. زیرا حق‏ها هرگز برابر نیست و ماتریالیسم، جبراً به اندیویدوالیسم می‏انجامد و برعکس، مذهب نیز تا جامعه‏ای از بند افزون‏طلبی مادی و استثمار و تضاد طبقاتی رها نشده است، نمی‏تواند تحقق یابد. چه، تنها در چنین جامعه‏ای است که انسان رها شده از بند تنازع مادی، مجال آن را می‏یابد که از بیماری شیء شدن در نظام ماشینیسم و سرمایه‏داری، و یا از خود بیگانه شدن در برابر بت پول و مصرف و گرگ‏ومیش شدن در رابطه‏ی طبقاتی [نجات] یابد و به خودآگاهی رسد و به اصالت وجودی خویش تکیه کند و فطرت نوعی خویش را تکوین کند و به رشد ارزش‏های متعالی، و در نتیجه، تکامل ذاتی خود بپردازد و خلق‏وخوی خدا را گیرد و جانشین خدا در طبیعت گردد و این‏ها است دعوت‏های نهایی مذهب، که تنها در جامعه‏ای بی‏طبقه، که بر اساس «کتاب و ترازو و آهن» استوار است، نه جهل و تبعیض و ضعف، می‏تواند تحقق عینی یابد و تحقق توحید در زندگی بشری، این است.

 با تشکر از سایت http://www.seapurse.com

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 19:27  توسط درونگر  |